چند روز پیش یکی از کتابهای قدیمی را از کتابخانه بی اختیار برداشتم .کنجکاو ورقی زدم ؛ تکه کاغذی که بر آن شعری در رستوران راه شمال سروده شده بود پیدا کردم :

 

معتبر شد پیش عارف در جهان رسوای عشق

عالمی حیران شود بر عالم شیدای عشق

لذتی دارد نهادن سر بزانوی خیال

در میان گوشه عزلتگه تنهای عشق

عالمی دارد ؛ بفکر ؛ جلوه گاه روی یار

دیده ای حیران بماند بر سر سینای عشق

تیشه ها خورده در این ره بر سر فرهاد ها

رنجها دیده به عالم وامق و عذرای عشق

قیس عمریدر بیابان ها ی سوزان عرب

متصل می گشت با فکر رخ لیلای عشق

عشق بازی شیوه رندان وادی وفاست

برد بازان را نباشد راه بر صحرای عشق

هر هوسبازی نیابد راه بر اسرار دل

تا؛ زهستی دست شستی می شوی دانای عشق

همتی در راه وصلش تا ز جانت نگذری

کی نصیب می شود آن منصب والای عشق

 

 

خط پدر بود ولی شاعر را نمی شناسم امیدوارم خودش باشد ؛ که اگر چنین باشد یادی شد و روحش شاد باد